دو قدم مانده به صبح...
دانشگاه اصفهان رخت سیاه بر تن کرد این روزها عده ای از خدا بی خبر یاد جنگ جمل را در ذهنمان تداعی کرده اند، گویی همه چیز آماده شده تا جملی دیگر پیش آید همه چیز مهیاست... و ولایت این بار نیز مانند 1400 سال پیش دوباره مظلوم است البته آنها که بر علیه رهبری شعار می دهند برخی نمی دانند که این نعمت عجب نعمت بزرگی است کافیست نگاهی به عراق و افغانستان بیاندازند و ببینند بی رهبری چه مصیبت بزرگی است.. اما رهبرا آنگونه که فرموده اید که هرگز فتنه گران صلح حسنی (ع) را به ما تحمیل نخواهند کرد و در نهایت فشار عاشورایی دیگر به پا خواهیم کرد می گویم: خدایا تو را به عظمت و کبریاییت و به آبروی محمد(ص) و علی(ع) و فاطمه(س) و حسن(ع) و حسین(ع) قسم می دهیم به آنهایی که بیشترین آبرو را نزد تو دارند... به نقل از دانشجوی بی نشان همه چیز خوب و عالیست اما دلم خالی نیست ... همه چیز روی روال است نمی دانم اما چرا حال من خراب است ... خدایا به خاطر همه چیز از تو سپاسگزارم حتی با یاد تو هیچ چیز بدی نیست اما دلم گرفتست ... نا سپاسی می کنم مرا ببخش اما ... هیچی ... برای همه هست ... هیچ کسی بی درد نیست من هم قرار نیست جدا باشم ... می دانم ... فقط خواستم باهات درد دل کنم بهت بگم این پایین همه چیز خوبه گاهی هم سخت می شه که اشک آدم رو در میاره اما بازهم خوبه ... امشب قشنگ بود و من پر از گریه ... گریه هایم را دوست داشتم چون از سر دلگیری نبود ... تو بهتر از هر کسی می دانی که از گریه های غمبار بیزارم از بغض هایی که از سر نداریست بیزارم ... اگر احساسی باعث گریه شود دوست دارم از سر شکر باشد از سر عشق باشد برای تو باشد برای خودم باشد ... تو آن عشق ابدی هستی ... تو همان تنهایی که هزار عاشق داری اما هنوز هم می گویند تو تنهایی ... به تو و به هر آنچه از توست ایمان دارم ... اعتماد دارم ... این سرای گذران است این دنیا دو روز تاخیر است برای من ... انتظار است ... فقط انتظار ... آرام و بی دغدغه ... ساکت و واقعی ... خدای من نگهدارم باش خواستم بهت بگم من دوستت دارم ... می خوام ازت کمکم کنی زیاده خواهی نکنم همینه که مایه ی عذاب می شه مگه نه؟!!!! اول صبحه خورشید تازه داره از تور پشت پنجره سرک می کشه هوا از اون آبی سفید های قشنگیه که آدم می خواد توش نفس بکشه از رختخواب که می زنم بیرون هوای سرد، عاشقانه بغلم می کنه پر می شم از حجم یخ زده صبح پا به ماه از دیدن این همه زیبایی آرامشی روحم رو فرا می گیره با اینکه جسمم نیمه خوابه یادآرزوهای شیرینم می افتم امید عجیبی تو دلم دارم ، هیچ چیزی جز آینده زیبا نمی بینم ، یاد کسایی می افتم که دوسشون دارم ، یاد موفقیتهای گذشتم ، یاد روزایه شیرینی که گذروندم یاد اونی که اون بالاس می افتم یاد ... پر می شم خودم رو ول می کنم رو تخت انگار که مردم تنها چیزی که می بینم بهشته یک روز بی خدا : اول صبحه خورشید تازه بیدار شده انگار، داره خمیازه می کشه. هوا هنوز یادش نیومده که آبیه آبیه نفس کشیدن برام سنگینه از رختخواب که می زنم بیرون، هوای سرد مثل بختک می افته به جونم. تنم منقبض می شه از برخورد با حجم یخ زده صبح پا به ماه یاد بدبختیام می افتم ، امیدی تو دلم ندارم ، هیچ چیزی جز آینده سیاهم نمی بینم ، یاد کسایی می افتم که از دستشون دادم ، یاد شکستایه گذشتم ، یاد روزایی تلخی که گذروندم ، یاد ... تهی می شم خودم رو ول می کنم رو تخت انگار مردم اما این بار چی رو می بینم ..
تشکلهای دانشجویی دانشگاه اصفهان در اعتراض به هتک حرمت امام خمینی(ره) رهبر فقید انقلاب اسلامی، از سوی عدهای از حامیان موسوی در روز 16 آذر، دیوارها و ساختمانهای این دانشگاه را سیاهپوش کردند.
همچنین قرار است هماهنگیهای لازم بین تشکلهای دانشجویی دانشگاه اصفهان از جمله انجمن اسلامی دانشجویان، بسیج دانشجویی و جامعه اسلامی صورت بگیرد تا تجمعی در اعتراض به هتک حرمت امام راحل امروز بعد از نماز ظهر و عصر برگزار شود.
از پیراهن عثمان تا طلحه و زبیر و عایشه....
این روزها انتخابات به پیراهن عثمان بدل شده و داعیه داران جنبش سبز لجنی آن را علم کرده اند تا گویی با نسبت دادن تقلب در انتخابات حرکات براندازانه خود را آغاز کنند.
میرحسین موسوی – حیف از این نام و فامیلی که بر این احمق گذارده شده است- از پس نقش طلحه خوب برآمده و برای حکومت بصره دندان تیز کرده و برای قدرت هر کاری می کند.
فائزه هاشمی به خوبی نقش عایشه را از بر کرده است تا به فتنه انگیزی و شعار دادن و تخریب علیه رهبری و جمهوری اسلامی بپردازد
عبدالله بن زبیر نیز نقش خود را در این زمانه به پسران هاشمی رفسنجانی داده است.
و دیگری آدمی را یاد زبیر می اندازد که با آن همه سوابق درخشان به مرور چهره عوض کرد، به قول امیرالمومنین علی(ع) که درباره زبیر فرمودند: " زبیر از ما بود تا این که فرزندانش بزرگ شدند" این مرد نیز بعد از کلی کسب آبرو و خدمات به انقلاب حال دارد سرنوشتی شبیه زبیر پیدا می کند.
اما هر چه فکر می کنم می بینم کروبی بیشتر به پیر خرفت حکمیت –ابوموسی اشعری- شبیه تر است ولی گویی او هم دارد نقش سعد بن ابی وقاص را بازی می کند
بی حیایان زمانه حتی به عکس حضرت روح الله نیز رحم نکردند و خباثت خود را در این جریانات به خوبی نشان دادند و عده ای که گول خورده اند در این زمانه نیز پیرو چشم و گوش بسته بی حیایان شده اند تا شاید قدری در برابر دوستان خود قهرمان بازی کنند و..
اما برخی لباس شخصی ها که به کوی و مردم حمله می کنند و به دروغ خود را ولایی معرفی می کنند نیز از صفحه ای دیگر از تاریخ آمده اند ، آری آنها آدمی را به یاد کارگزاران معاویه می اندازاند که به سربازان خود دستور حمله به مردم می دادند و خود را سرباز امام حسن(ع) معرفی می کردند....
چقدر تامل برانگیز و تعمق برانگیز است این تاریخ
رهبرا وصیت نامه از نو نوشته ایم ، حلالیت ها طلبیده ایم و آماده جانفشانی هستیم تا این جان ناقابلمان را فدای یک نفس شما بکنیم
خدایا از جان ناقابل ما بکاه و بر عمر با برکت ولی و رهبر ما بیفزای
خدایا توطئه فتنه گران را به خودشان بازگردان
خدایا هر کس را که قلبش برای اسلام و این مملکت و مردم شریفش می تپد را در پناه خود حفظ فرما
خدایا عمر را مالامال از سعادت و همرهی ولایت و مرگمان را شهادت قرار بده
خیلی بزرگواره ، با وجودی که بالاترین مقام این دنیای شلوغ پلوغه ، هیچ وقت منتظرم نمیذاره .
گاهی اوقات واسش نامه مینویسم و میدونم که نامههامو بیجواب نمیذاره ، وقتی توی دفتر خاطراتم نامههام رو مرور میکنم ، میبینم حتی یه دونش هم بیجواب نمونده .
من و خدا یه قول و قراری با هم گذاشتیم ، اون به من قول داد همیشه مراقبم باشه و کمتر و کمتر از عالیترین ، بهم نده و من بهش قول دادم حتی اگر دل بیقرارم در حسرت آرزویی بال بال میزد و شوق استجابت دعایی آتیشم میزد با تموم وجودم بدون ذرهای تردید ، اول بگم اجازه خدایا ، خدایا تو اجازه میدی ؟ تو صلاح میدونی ؟ اگه تو ناراضی باشی دلم به نارضایتیت راضی نمیشه ؛ میدونم آخه تو دوستم داری و همیشه برام بهترینها رو خواستی ؛ اصلاً از خوبی بیانتهای تو ، بد خواستن محاله .
اعتراف میکنم قول سنگینیه و عمل بهش مثله به زبون آوردنش کار سادهای نیست ، واسه همین از خودش خواستم و بهش گفتم : من فقط یه بندهام ، چیزهایی هست که تو میدونی و من هیچ وقت نمیدونستم و شاید هیچ وقت هم نفهمم .
اتفاقاتی میافته که ذهن محدود من قادر به تعبیرش نیست ، چشمهای قاصر من قادر به دیدن اون چه پشتش هست ، نیست ؛ دلایلی مخفی هست که شاید واسه همیشه مسکوت و مکتوم باقی بمانه و اسراری هست که شاید دونستنش ، فهمیدنش ، تو ظرف ادراک من نگنجد . اینو تو می دونی .
پس واسه لحظههای دشوار به من قدرت تحملشو ببخش . منو به اون نقطه برسون که همیشه یادم بمونه ، همه چیز از سوی تو خیر مطلقه حتی اگر ظاهراً همه چیز عذابآور و دشوار باشه .
گاهی اوقات آرزوهایی داشتم و تو زیر نامه آرزوهام نوشتی موافقت نمیشود . راستش اولش حس خوبی نداشتم ، دلم میگرفت ، شاید به خاطر جنسم که شیشه حس و عاطفه بود .
منو ببخش که یه وقتایی از سر بیصبری و ناشکیبایی تو خلوت و تنهاییم ازت میپرسم : آخه چرا ؟ ؟ ؟
وقتایی که هر چی فکر می کردم فکر اسیر خاکم به هیچ جا نمیرسید . دنبال دلیل میگشتم و دلیلی پیدا نمیکردم ، پیش میاومد که با یه بغضی تو گلوم تکرار کنم : آخه واسه چی ؟ چی می شه اگه ... ؟
یه وقتایی از سر بیحوصلگی و فراموشکاری بهت گله میکردم ، چقدر از بزرگواریت شرمندهام که منو در تموم لحظههای ناشکریم ، توی تموم لحظههای بیصبریم با محبت تحملم کردی ، نه تنبیهم کردی نه حتی ذرهای محبتت رو ازم دریغ کردی . توی تنهاترین لحظات تنهاییم ، درست تو لحظههایی که فکر میکردم هیچ کس نیست ، اون موقع که به این حس میرسیدم که چقدر تنهام ، واسم نشونه میفرستادی که : من خودم تا آخرین لحظه باهاتم واسه تموم لحظات همراهتم . من تنها بنده تو نبودم اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی .
تو تنهاترین و محکمترین قوت قلب دل تنهامی . تو طوفانهای زندگیم تو ابتدا و اصل آرامشمی . تو از من به من نزدیکتر بودی موندم که چطور گاهی اوقات چشمهای غافلم ندیدت اما تو هیچ وقت حتی لحظهای منو ترک نکردی . روزهایی رسید که فکر کردم با من قهری تو حتی در همون لحظهها با همون فکر اشتباه که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده میشم از من قهر نکردی و به خاطر این فکر کودکانه نادرست طردم نکردی .
من دوستت دارم . منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه ، اما دلم به بزرگی بیحد تو خوشه و پشتم به کمکهای تو گرم .
از تو سپاسگزارم که با بزرگواری همیشه کمکم کردی .
تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم ، بهم امید بخشیدی ، تو یادت چیزی هست که منو زیرو رو میکنه . غصههامو میشوره و دلشکستگیهامو ترمیم میکنه ؛ چیزی که در هیچ چیز غیر از یاد تو نیست .
هر وقت خواستم ببینمت بیدرنگ با مهربونی در رو به روم باز کردی و نگاه نکردی گناهکارم . حذفم نکردی من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم و تو همیشه با دست پر روانهام کردی .
هر وقت صدات کردم طوری بهم جواب دادی كه انگار مدتهاست منتظرم بودی ؛ هر وقت ندونسته از بیراه سردرآوردم خودت منو صدا کردی ، گاهی با تلنگر اتفاقات ساده روزمره منو از ادامه یه راه غلط منع کردی . اما حتی اون وقتی که ازم مکدر بودی با بزرگواری آبروم رو حفظ کردی . تو همیشه خدا بودی و من همیشه حتی کمتر از یه بنده ، به من از صفات و ذات چیزهایی ببخش تا جسم خاکی من به روح آسمونی حتی شده یک سر سوزن نزدیکتر بشه .
به حافظهام قدرتی ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هیچ وقت از خاطر نبره ، به ارادهام همتی ببخش تا استوار بر این عهد پابرجا بمونه .
ازت متشكرم خدای خوب من
| Design By : Night Skin |


